تبليغاتX
تاریشا
وبلاگ بی کارا

 

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟

"استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟

"استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 23:48  توسط محسن | 

 

می گی عاشق بارونی ولی وقتی بارون می ياد چتر می گيری بالا سرت
می گی عاشق برفی ولی طاقت يه گوله برف و نداری
می گی پرنده ها رو دوست دا ری ولی می ندازی شون تو قفس
می گی عاشق گلی ولی از شاخه جداشون می کنی
انتظار داری نترسم و قتی می گی دوستم داری!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 23:46  توسط محسن | 
مي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود


بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود

بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود

بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود

وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 23:55  توسط محسن | 

كاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 0:37  توسط محسن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بابا وبلاگ توضیحات می خواد چی کار ؟

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
آرشیو موضوعی
آموزش
موزیک
دانلود
موبایل
شعر
نویسندگان
محسن
محسن
پیوندها
خاله شيدا
دوست داشتنی
همهجا
day41
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM